تبليغاتX
پسر عاشق
پسر عاشق

دیرگاهی که تنها شده ام


قصه غربت صحرا شده ام


وسعت درد فقط سهم من است


بازهم قسمت غمها شده ام


دگرآینه زمن بی خبراست


که اسیر شب یلدا شده ام


من که بیتاب شقایق بودم


همدم سردی یخها شده ام


کاش چشمان مرا خاک کنید


تا نبینم که چه تنها شده ام

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:10 توسط پسر (عاشق)| |

موقعی که در کلاس درس٬دبیر ادبیات مرا برای خواندن انشایم صدا زد

جرات باز کردن دفترم را نیافتم.

آخر چه لزومی داشت که احساس قلبی ام را

در برابر دیدگان کنجکاو سی نفر از همکلاسی هایم

که قادر به درک ان نبودند بلند بلند بیان کنم؟!

(بهشت زیر پای مادران است)

اما اگر کَسی تازه مادرش به بهشت رفته باشد چی؟

آن موقع زیر پایش فقط خاک سرد گور است.

خانم شوکتی با مشاهده ی اشک چشمم

ناگهان به یاد اورد که من تازه مادرم را از دست داده ام

عرق شرم بر پیشانی اش نشست . . .

(بر گرفته شده از رمان٬سپیده دم انتظار )

فقط یه لحظه سکوت کن به احترام کَسی که امروز تولد مادرشِ ولی مادرش نیست.

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 13:56 توسط پسر (عاشق)| |

سلام

راستش فقط اومدم بگم كه تا كي نميدونم ولي اين وبلاگ حالا حالا ها ديگه

آپ نميشه.

هرچند تلخ ولي بايد بگم

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 23:40 توسط پسر (عاشق)|

قسم به تمام ستاره ها كه تا زنده ام به اعتبا خورشيد دوستت خواهم داشت

و به عزت غروب سوگند ميخورم كه تا شمع وجودم ميسوزد تو را از ياد نخواهم برد

و اما داستان

داستان زندگي من داستان بي پايان غصه است كه از زير سايه درخت بيد آغاز شد

و. . .

وتا سقوط شبنم از روي گل سرخ ادامه دارد

و اما تو

و تو اي فرشته ي تنها و كوچك تو از كوچكترين در ذهنم آمدي

و امروز با شكوه ترين آ فريدگار ذهن مني

و امروز ميترسم به تو بگويم دوستت دارم

شايد كه شايسته ي دوست داشتن تو نباشم

اما اينجا با تمام وجود فرياد خواهم زد

دوستت دارم

صنم

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:55 توسط پسر (عاشق)| |

 

این داستانو چند روز پیش تو <دلكده سعيد> خوندم...

اشکم در اومد...

واقعا که...چه دنیای بی رحمی شده

.

.

شروع داستان:

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 14:32 توسط پسر (عاشق)| |

خبر آمد خبری در راه است 

                   سرخوش آن دل كه از آن آگاه است 

شاید این جمعه بیاید، شاید 

                              پرده از چهره گشاید، شاید

دست افشان، پای كوبان می‎روم  

                              بر در سلطان خوبان می‎روم 

می‎روم بار دگر مستم كند

                          بی سر و بی پا و بی دستم كند 

می‎روم كز خویشتن بیرون شوم 

                           برده‎ی لیلا رخی مجنون شوم 

هر كه نشناسد امام خویش را  

                               بر كه بسپارد زمام خویش را

با همه‎ی لحن خوش آوایی‎ام 

                              در به در کوچه تنهایی‎ام 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

                                 نغمه‎ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

                              مهنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‎ی ما می‎شدی 

                             مایه‎ی آسایه‎ی ما می‎شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

                              یک شبه حلاّل مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد  

                      سینه ما را عطشی دست داد  

نام تو بردم لبم آتش گرفت

                           شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‎ی جان من است

                            نامه‎ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب 

                      بر من ظلمت‎زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم تَرم

                            تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما

                       کـی و کجا وعده‎ی دیدار ما 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد 

                       به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد  

به مكه  آمدم ای عشق تا تو را بینم

                  تویی كه نقطه‎ی عطفی به اوج آیینم  

كدام گوشه مشعر، كدام كنج منا  

                      ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم  

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز كش

                     تا صبا پیراهنش را سوی كنعان آورد

ببوسم خاك پاك جمكران را  

                                  تـجلی‎خـانه پیغمبران را 

خبر آمد خبری در راه است

                     سرخوش آن دل كه از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید، شاید 

                          پرده از چهره گشاید، شاید  

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:48 توسط پسر (عاشق)| |

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی...

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام...

دوباره صبح، ظهر، غروب شد نیامدی

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 17:22 توسط پسر (عاشق)| |

سخت است ولی مولا، خوب است نمی آیی

دلتنگ توام اما خوب است نمی آیی

یک کوفه فریب و غم،

یک شام پر از محنت


آیی تو شوی تنها، خوب است نمی آیی

یک نیمه ی شعبان را در فکر تو می مانند

از فکر روی فردا، خوب است نمی آیی

یک جمعه فقط ندبه، یک هفته فراموشی

بود تو شود رویا، خوب است نمی آیی

لاف غم عشق تو ذکر همه ی مردم

بنگر به دل آنها، خوب است نمی آیی

پیش نظر بعضی حاجت بدهی خوبی

اما نه برای ما، خوب است نمی آیی

یک شام سه شنبه را در کوی تو می آیند

اما دلشان اینجا، خوب است نمی آیی

سرداب تو مخروبه، قبر پدرت ویران

شهر تو پر از اعداء، خوب است نمی آیی

با این همه درد و غم، می سوزی و می سازی

ای منتقم زهرا، خوب است نمی آیی
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:35 توسط پسر (عاشق)| |

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور

مداد سیاه 

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم 

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یک مدادپاک کن بده برای محو لب‌ها 

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد 

و بی‌واسطه کمی بیاندیشم

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم 

می‌خواهم ... بدوزمش ... اینگونه فریادم بی صداتر است

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزم

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند 

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود ! 

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، 

برچسب فاحشه می‌زنندم 

بغضم را در گلو خفه کنم

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم 

برای وقتی که ...... به قصد ارشاد، 

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند 

برایم بخر ... تا در غذا بریزم 

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! 

سر آخر اگر پولی برایت ماند 

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، 

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

 

من یک انسانم

 

منبع:حرف دل

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 15:5 توسط پسر (عاشق)| |

<<حلول ماه مبارك رمضان بر همگان مبارك>>

سلام دوستان

از همه دوستان دعوت ميكنم تا براي سلامتي و ظهور

آقا امام زمان(عج)

هر تعداد كه ميتوانند صلوات نذر كنند.بدون حتي اگه يدونه هم باشه آقامون خوشحال ميشه. پس بيا و تعداد صلواتي رو كه نظر كردي رو داخل نظرات بنويس.لطفا حتما تو نظرات بنويسيد چند صلوات نذر كرديد.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 14:5 توسط پسر (عاشق)| |

يكي هست،توقلبم،كه هر شب واسه اون مينويسم و اون خوابه

نميخوام،بدونه،واسه اونه كه قلب من اين همه بيتابه

يه كاغذ،يه خودكار،دوباره شده همدم اين دل ديوونه

يه نامه،كه خيس،پر از اشك و كسي بازم اونو نميخونه 

يه روز همينجا،توي اتاقم،يدفعه گفت داره ميره

چيزي نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگيره

گريه ميكردم،درو كه ميبست،ميدونستم كه ميميرم

اون عزيزم بود،نميتونستم،جلوي راشو بگيرم

ميترسم،يه روزي،برسه كه اونو نبينم بميرم تنها

خدايا،كمك كن،نميخوام بدونه دارم جون ميكنم اينجا

سكوته،اتاقو،داره ميشكنه ساعت رو ديوار

دوباره،نميخوام،بشه باور من كه ديگه نمياد انگار

يه روز همينجا،توي اتاقم،يدفعه گفت داره ميره

چيزي نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگيره

گريه ميكردم،درو كه ميبست،ميدونستم كه ميميرم

اون عزيزم بود،نميتونستم،جلوي راشو بگيرم

يكي هست،توقلبم،كه هر شب واسه اون مينويسم و اون خوابه

نميخوام،بدونه،واسه اونه كه قلب من اين همه بيتابه

يه كاغذ،يه خودكار،دوباره شده همدم اين دل ديوونه

يه نامه،كه خيس،پر از اشك و كسي بازم اونو نميخونه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:7 توسط پسر (عاشق)| |

اي رهگذر

بدان كه در اينجا من خفته ام،كوروش

كسي كه شاهنشاهي پارس را براي مردم اين

سرزمين به ارمغان آورد

و اينك بر اين خاك كوچك بسنده كرده است

پس هيچگاه بر اين آرامگاه كه بدن مرا در خود جاي داده

رشك مبر


فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و موميايي

به خاك سپارند

تا اجزاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهند

كوروش بزرگ

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:48 توسط پسر (عاشق)| |

گفتم : خدایا از همه دلگیرم
گفت : حتی از من؟
گفتم : خدایا دلم را ربوده اند
گفت : بیش از من ؟
گفتم : خدایا چقدر دوری ؟؟؟
گفت : تو یا من ؟؟
گفتم : خدایا تنهاترینم
گفت : بیشتر از من ؟
گفتم : خدایا کمک خواستم
گفت : از غیر من ؟
گفتم : خدایا دوستت دارم
گفت : بیشتر از من ؟
گفتم : خدایا آنقدر نگو من
گفت : من توام و تو هم از من.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:0 توسط پسر (عاشق)| |

سلام

از همه دوستاني كه به وبلاگ من سر ميزدند و با نظراتشون منو مورد لطفشون قرار ميدادند به خاطر غيبتم عذر خواهي ميكنم. آخه ايام امتحانات هستش و منم درگير امتحانات بودم.البته الانم هنوز امتحاناتم تمام نشده آخريش ۱۲ تير هستش. خب به اميد بازگشت دوباره

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:48 توسط پسر (عاشق)| |

تنهايي سخته،خصوصا اگه بين اين همه آدمايي كه دور برت هستن احساس تنهايي كني.

اين دقيقا حاليه كه من الان دارم،دلم ميخواد يكي باشه كه بشينم كلي باهش درد و دل كنم ولي خب كو اينجا با همه آشنا هايي كه اطرافم هستن وليباز احساس غريبي ميكنم.خيلي احساس بدي هست. نميدونم چي بگم دلم نيخواست اينجوري آپ كنم ولي چه كنم اين قد دلم گرفته كه نميتونم مطلب بنويسم.

ببخشيد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:47 توسط پسر (عاشق)| |

آسمانم آبي نيست

                       شبهايم مهتابي نيست

قدمهايم سست

                      ديگر در راهي نيست

ميگويند زندگي كن

                      برايش جاني نيست

ميگويي قوي باش و اراده كن

                     آخر هدفي نيست

از اول آغاز كنم؟

                    وقتي و مجالي نيست

خش خش برگهاي زرد دلم

                   ميگويند ديگر بهاري نيست

ميگويي قلبت هنوز ميتپد

                   ميداني كه اختياري نيست

ميدانم ته كوچه ي زندگيم بن بست است ولي

                   چه كنم راهي نيست

در اين سينه عشق دارم و معشوق

                  ولي هيچكدام كافي نيست

خدا را صد هزار شكر كه در اين تن

                  ديگر عمري باقي نيست

شاعر:ميلاد قراچه ( پسر(عاشق) )

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 14:11 توسط پسر (عاشق)| |

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.

 پدر کودک اصرار داشت استاد ازفرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعدمی تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزارمی شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و . . .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:17 توسط پسر (عاشق)| |

          

عشق                                         بيداد   من

باختن                  يعني                     لحظه                 عشق

جان                         سرزمين           يعني                           يعني

زندگي                                   پاک   عشق                                 ليلي و

قمار                                           من                                       مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                 عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                     يعني

  كودك                            مسجد

  يعني               الاقصي

عشق     من  

 

عشق                                         آميختن                                      افروختن

يعني                                به هم           عشق                              سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

  عشق                                   من   

    يعني                            الاسرار   

    كلبه                   مخزن 

منبع:عشق من و يه پسر ديوونه      

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:8 توسط پسر (عاشق)| |

به نام خالق عشق

خيلي دلم گرفته،از خودم بيزارم،سر درگمم.

نميدونم بايد چكار كنم،خيلي بده كه عاشق كسي باشي كه نميدوني دوست داره يا نه

حتي نميدونم الان كه من اينجا نشستم و به اون فكر ميكنم،اون چكار ميكنه و به چي فكر ميكنه.

خيلي بده كه يكي رو دوست داشته باشي ولي خونوادت پشتت رو خالي كنن و به خاطر مسائل خودشون كه هيچ ربطي به تو نداره با تو و كسي كه انتخاب كردي مخالفت كنن.

سر دو راهي ميموني تازه وقتي نميدوني كه اون طرف دوست داره يا نه يه حس ذيگه داغونت ميكنه اونم اينه كه اگر بخاطر اون تو رو خونوادت ايستادي و اون طرف جوابت كرد اونوقت چي ميشه.

بدترينش اينه كه به طرف مقابل بگي كه دوسش داري ولي اون هيچ جوابي نده حالا ميموني كه آيا ارزش داره پاش بمونم يا نه؟ اگر بگه دوست ندارم حداقل ديگه تكليفتو ميدوني و ميري دنبال كار خودت؛ولي اينجوري ميگي اگه پاش نايستادم و اون دوسم داشت چي ميشه و از يه طرف هم عكس اين قضيه يعني اگر پاش موندي و اون دوست نداشت چي ميشه.

بخدا دارم ديوونه ميشم از اين فكرا،دارم به مرز جنون ميرسم،ديگه نميدونم چه كاري درسته چكاري غلط

ديگه هيچ انگيزه اي براي ادمه كارام ندارم،نه حس درس خوندن دارم نه حس هيچ كار

ديگه اي،هر كاري ميخوام انجام بدم ميگم به چه اميدي اين كارو انجام ميدي،ديگه هيچي برام مهم نيست دلم ميخواد بشينم يه دل سير با يكي حرف بزنم ولي هيچكسو ندارم،حتي خونوادم برام غريبن نميدونم چه كنم. اين چيزايي كه اينجا نوشتم هم براي اينه كه يكم خودمو خالي كنم.

ببخشيد سرتونو درد آوردم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:7 توسط پسر (عاشق)| |

آروزيم بودن نيست

آرزويم از تو خوندن نيست

آرزويم راه رفتن بر شنهاي گرم ساحل نيست

با تو بودن؛ اين حرف كامل نيست

آرزويم بوي باران نيست

آرزويم در ميان لاله زاران نيست

آرزويم روز برفي نيست

براي زنگي بودن كافي نيست

آرزويم؛! آرزويم چيست؟

تو را خواستن؟ اين آرزو نيست.

                شاعر:ميلاد(پسر(عاشق))

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:18 توسط پسر (عاشق)| |

سلام دوستان

من چند تا سوال ازتون دارم

و خواهش مندم جوابشون رو تو نظرات برام بنويسيد.

در ضمن نظر خصوصي هم نديد.

حالا رسيديم به سوال:

۱.آرامش چيست؟

۲.چجوري ميتوان به آرامش رسيد؟

۳.كجا ميتوان به آرامش رسيد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 22:27 توسط پسر (عاشق)| |

همه ميگن كه تو رفتي،همه ميگن كه تو نيستي

همه ميگن كه دوباره دل تنگمو شكستي

دروغه

چجوري دلت ميومد منو اينجوري ببيني

با ستاره ها چه نزديك منو تو دوري ببيني

همه گفتن كه رفتي

ولي گفتم كه دروغه

همه ميگن كه عجيبه اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه تا ابد اينجا ميمونم

بي تو و اسمت عزيزم اينجا خيلي سوتو كوره

ولي خب عيبي نداره دل من خيلي صبوره،صبوره

همه ميگن كه تو نيستي

همه ميگن كه تو مردي

همه ميگن كه تنت رو به فرشته ها سپردي

دروغه

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 20:54 توسط پسر (عاشق)| |

امروز ساعتها با خودم فكر كردم ولي جواب چند سوال را نفهميدم.!!.!

چرا همه از پايان مينويسند؟

               چرا همه از مرگ مينويسند؟

                               چرا همه از عشق بيزارند؟

                                               چرا همه از معشوق مينالند؟

                                                              و چرا ..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 3:15 توسط پسر (عاشق)| |

چقدر بده وقتی عاشق یه نفر باشی اما اون هیچ احساسی نسبت به تو نداشته باشه دلت میخواد بهش بگی دوستش داری اما نمیتونی میترسی اون قبولت نکنه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:58 توسط پسر (عاشق)| |

سلام به همه ي دوستان

من برگشتم،من از اين به بعد دوباره ميام نت و دوباره آپ ميكنم ولي يكم دير به دير فقط آخر هفته ها ميام.

فعلا باي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:57 توسط پسر (عاشق)| |

با تشكر از همه ي دوستاني كه تو اين مدت هواي من رو داشتن و به بلاگ من سر ميزدند.

من براي يه مدتي دارم ميرم،آخه دوباره كلاساي دانشگاه شروع شده و منم ترم آخري.

ميخوام بچسبم به درس،به همين دليل خيلي دير به دير ميام.

وشايد وقت اينكه دوباره آپ كنم نداشته باشم. به مناسبت اين خداحافظي يه شعر كوتاه سرودم كه براتون ميزارم.

خداحافظ

خداحافظ اي دوست،كه جز تو مرا ياري نبود

خداحافظ اي دوست،كه جز تو دلداري نبود

خداحافظ اي غمخوار دردها

خداحافظ كه جز تو،حرفهايم را خريداري نبود

خداحافظ اي تو كه عاشقت بودم

خداحافظ اي كه جز تو،مرا غمخواري نبود

(شعر از:پسر(عاشق))

خداحافظ همين حالا

همين حالا كه من

تنهام

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 18:31 توسط پسر (عاشق)| |

تو كه چشمات خيلي قشنگه،رنگ چشمات خيلي عجيبه

تو كه اين همه نگاهت،واسه چشمام گرم و نجيبه

ميدونستي كه چشات شكل يك نقاشيه كه تو بچگي ميشه كشيد

ميدونستي يا نه،ميدونستي يا نه

ميدونستي كه تو چشماي تو رنگين كمونو ميشه ديد

ميدونستي يا نه،ميدونستي يا نه

ميدونستي كه نموندي،دلمو خيلي سوزوندي

چشاتو ازم گرفتي،منو تا گريه رسوندي

ميدونستي كه چشامي،همه ي آرزوهامي

ميدونستي كه هميشه تو تمام لحظه هامي

تو كه چشمات خيلي قشنگه،رنگ چشمات خيلي عجيبه

تو كه اين همه نگاهت،واسه چشمام گرم و نجيبه

ميدونستي همه ي آرزوهامو واسه ي چشم قشنگ تو پروندم رفتش

ميدونستي يا نه،ميدونستي يا نه

ميدونستي كه جوونيمو واسه چشم عجيب تو سوزوندم رفتش

ميدونستي يا نه،ميدونستي يا نه

ميدونستي كه نموندي،دلمو خيلي سوزوندي

چشاتو ازم گرفتي،منو تا گريه رسوندي

ميدونستي كه چشامي،همه ي آرزوهامي

ميدونستي كه هميشه تو تمام لحظه هامي

ميدونستي كه هميشه تو تمام لحظه هامي

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:27 توسط پسر (عاشق)| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 23:31 توسط پسر (عاشق)| |

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 2:16 توسط پسر (عاشق)| |

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 1:37 توسط پسر (عاشق)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس